با فرا رسیدن یکی از جشن های مقدس هند، زنی فقیر که شوهری فلج داشت به سه فرزند گرسنه خود قول داد که در روز جشن غذایی کافی برای آنها فراهم کند. این زن باایمان اطمینان داشت که خداوند پول کافی براش خواهد فرستاد تا بتواند در روز جشن، فرزندان گرسنه خود را سیر کند. او به پشتوانه این ایمان وارد فروشگاهی شد و تقاضای مواد خوراکی کرد.
مرد فروشنده از او پرسید که چقدر پول می تواند بپردازد. زن گفت: «شوهرم ماه هاست که بیمار است. در واقع من هیچ پولی ندارم، اما می توانم دعا کنم.»
مرد که فردی بی ایمان بود، به طعنه گفت: «دعایت را روی کاغذ بنویس، به اندازه وزن آن می توانی مواد خوراکی از اینجا ببری. »
زن بی درنگ نوشته تا شده ای از جیبش بیرون آورد و در دستان او گذاشت: «بیا ، این دعای کوچک من است. دیشب در حالی که بالای سر شوهر بیمارم بودم ، آن را نوشتم. »
روی آن تکه کاغذ کوچک این کلمات نوشته شده بود: « خدایا ، تو پناه من هستی ! تو هر چه را که برای جشن فردا نیاز دارم فراهم خواهی کرد و حتی بیش از آن ، تا آنها را با سایر کودکان قسمت کنم. »
مرد فروشنده این کلمات را خواند و در حالیکه می خندید کاغذ را بر کفه ترازو گذاشت : « حالا می بینیم که دعای تو با چقدر خوراکی برابر است . »
مرد در نهایت تعجب و ناراحتی دید که با گذاشت یک کیسه آرد روی ترازو عقربه ی آن تکان نخورد ، پس ناچار مواد دیگری را هم اضافه کرد ، اما باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.
سرانجام او به زن فقیر گفت : « نمی فهمم امروز چه خبر است. اما من سر قولم هستم. هر چه میخواهی از این فروشگاه بردار، زیرا به نظر می رسد که وزن کاغذ کوچک تو از تمامی اجناس فروشگاه من بیشتر است . »
زن فقیر چیزیهایی را که برای جشن نیاز داشت برداشت. او با چشمانی اشک آلود از مرد فروشنده تشکر کرد و در دل خدایی را که همه نیازهای بندگانش را بر آورده می کند ، ستود.
مرد فروشنده بعدا متوجه شد که ترازویش خراب شده است، اما پیوسته از خود می پرسید: « چرا درست همان زمان ترازو خراب شد و چرا آن زن باید پیش از آمدن به اینجا دعایش را روی کاغذ بنویسد ؟! » تحت تاثیر این روادید، قلب مرد فروشنده نیز دگرگون شد و او هم از مریدان عاشق و وارسته خدا گردید.