
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
نویسنده: همسفر(دل نوشته)
دیشب نشستم و فکر کردم ... راجع به اینکه چند ساله دارم می نویسم و چند ساله صاحب وبلاگم و
چند ساله که از همین نوشتن خیلی از حرفهام رو گفتم...
توی این ۶ سال که می نویسم خیلی چیزا یاد گرفتم... خیلی از حرفهام رو تونستم به دیگران بزنم...
۱۰ ساله بودم که شروع کردم به نوشتن... توی دفترهای خاطراتم دیشب یه نوشته از ۱۰ سالگیم
رو پیدا کردم...
* امروز وقتی از مدرسه اومدم فکر کردم باید تمام شور و هیجانم رو نگه دارم واسه بعدازظهر که بزنیم
بیرون ... هیچی نمی تونه بعدازظهر آدم رو انقدر خراب کنه که خبر فوت زن عموم خراب کرد... وای...
چقدر باورنکردنی...
با خودم فکر کردم تنها چیزی که تو نوشته هام وجود داشته همین حس و حال به ظاهر عجیب بوده...
وقتی من می نوشتم که مثلا امروز دیدن یه دوست چقدر خوشحالم کرده و دیشب خوندمش ٬ کاملا
حس کردم اون لحظه چقدر خوشحال بودم و این یعنی یه حس به یاد موندنی...
۱۳ سالم بود که اولین وبلاگم رو با عنوان حرفهای یه دل ساختم... نمی دونی چقدر ذوق داشتم وقتی
اون پیج رو باز می کردم و می نوشتم و بعدش مشاهده رو می زدم و می خوندم... انگاری تموم دنیا
رو بهم می دادن وقتی تونسته بودم احساسم رو بنویسم... بعدش هم که تا دلت بخواد اسمم رو عوض
می کردم و وبلاگ می ساختم که بی پروا تر از گذشته بنویسم و هیچوقت هم نشد تا بی پروا بنویسم
چون همیشه چشمایی به صفحه بود که مانع این می شد که بنویسم امروز چی گذشت...
همیشه هم این حس بی پروا نوشتن توی من وجود داشت... اونقدر این حس به وفور توی من پیدا
شد که نوشتن توی دفترهای خاطراتم هم نتونست ارضام کنه... . انگاری هیچوقت هم نمی کنه... .
وقتی ۱۴ سالم بود یه موضوع انشا داشتیم که باید یه خونه ی قدیمی و یه عالمه حس و حال رو اونجور
که می خواستیم می نوشتیم... نوشتم... حتی به این هم فکر نکردم که قراره جلوی ۳۵ تا دانش آموز
بخونمش... وقتی اسمم رو صدا کردن که متنم رو بخونم حسابی خجالت زده بودم... همون متن انشا
اولین قدمی بود که بتونم بیشتر بنویسم... نوشته هام رو هیچوقت دوست نداشتم... و هیچوقت دوست
نخواهم داشت...
پ.ن۱: نمی دونم چرا این متن رو دلم خواست بنویسم...
پ.ن۲: این روزا نوشتن واسه ی دیگران باعث میشه احساس خلاء کنم...
همین...