
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
نویسنده: شکوه (دل نوشته)
نیمه شب آواره وبی حس وحال
درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال...
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت...
یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را...
خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...
آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود..
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...
هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...
اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...
وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...
گفتگوها بین ما آغاز شد
نویسنده: شکوه (دل نوشته)
بیا که دوست دارمت !!
بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.
بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...
شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار،
شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...
بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.
شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.
آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.
شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.
بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.
بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.
آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.
دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.
گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.
بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.
بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.
چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.
لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.
« بیا دوباره دوست دارمت »
شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.
شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.
نویسنده: شکوه (دل نوشته)
ساده بودم ساده
پاک مثل کف دست
من چه میدانستم ساده بودن سخت است
به تو دل خوش کردم
به تو عاشق بودم
شدم آیینه تو
صاف و صادق بودم
تو به من می گفتی ساده بودن زیباست
عشق مثل خود تو
ساده مثل خودماست
عشق ساده نبود...
عاشقی ساده نبود...
همسفر اهل سفر راهی جاده نبود
اتفاقی کوتاه عشق هم آمد و رفت
قصه من این بود این سراغازم شد بعد از آن قصه عشق هم هم آوازم شد ,
من گریه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ریخت...
من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد...
فریادزنم، فریاد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم...
می خندم و می رقصم فریاد زنم , فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن، بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،
من خسته و رنجورم امروز چنان دیروزافسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم
سرمشق کنم امروز : دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!!