یک روز گرم تابستانی بود . رابعه بیرورن کلبه خود روی تشک مندرسی نشسته و در طول روز هیچ نخورده بود. اما این محرومیت برای فردی مانند رابعه که دوستدار حقیقی خداوند به شمار می آمد، چه اهمیتی می توانست داشته باشد؟ گرسنگی و تشنگی، فقر و درد و رنج و بی مهری همچون پلی ست که دوستدار حق برای دیدار او که از زندگی خود عزیزتر می داردش، از روی آن عبور می کند. آن زمان که رابعه انجا نشسته بود، در نیایشی غرق بود که هیچکس را با آن یارای برابری نیست. همان موقع جوانی از آنجا گذشت و متوجه قدیس شد پس بسوی او رفت، در برابرش تعظیم کردو خواستار دعای خیر او شد. مرد جوان با اندامی تنومند و قوی در برابر قدیس خم شد و رابعه دید که سر او باند پیچی شده است، از این رو پرسید: «برای چه دور سرت باند پیچیده ای؟» ... جوان پاسخ داد : «ای زن مقدس، گرمای امروز تحمل نا پذیر است، سرم کمی درد میکند و به همین دستمال نمداری دور آن پیچیده ام.» .... رابعه لبخند تلخی زد و از مرد جوان پرسید : «چند سال داری؟ » او پاسخ داد : «سی سال تمام » رابعه دوباره سوال کرد : «آیا اغلب اوقات بیمار می شوی؟ » جوان گفت : «آه ، نه ! با دعای خیر شما من همیشه سلامت هستم. این نخستین بار است که دچار سر درد شده امکه ان هم خیلی خفیف است و به زودی خوب خواهد شد.» رابعه با دیدگانی لبریز از اشک به مرد جوان گفت : « سی سال تمام ، خداوند نعمت سلامتی کامل را به تو ارزانی داشت و تو جتی آن را با یک نشانه کوچک بروز ندادی، اما امروز که دچار یک سر درد خفیف شده ای، با این سر باند پیچی شده دوره افتادی تا به دنیا اعلام کنی که خداوند چه بی مهری ای در حقت روا داشته است. دوست من ، این دستمال را باز کن تا مبادا مردم دلیل آن را جویا شوند و به خطا محبوب مرا به خشونت متهم کنند.»